من تا ابتدای زمان رفته بودم ...
خسته...
دوستی گفت : " کشک است ، همه اش کشک است برای چه اینقَدَر خودت را
آزار میدهی ؟ "
به ناگاه به یاد آوردم روزی را از بهار، همراه پدرم، در خیابان پربرگ شیراز...
کودکی بودم 3650 روزه...
ارم باغی از کنارمان می گذشت، به سرعت ، سرم از پنجره ماشین بیرون...
چیزی به نام خدا ذهنم را آنقدر انباشته بود که ارم را با سروهایش...
خیام را با کوزه هایش...
حافظ را با نظرهای نهانش...
حلاج را با انا الحقّش...
مولانا را با نای سوخته اش...
سعدی را با آب دیده خونینش...
شاملو را با چهار زندانش...
ثالث را با زمستانش...
سهراب را با شقایقهایش...
از پدر پرسیدم " خدا یعنی چه ؟ "
روزنامه ای را به صورتم چسباند و گفت : " بخوان ؟ ".
گفتم : " هیچ ".
روزنامه را آرام دور کرد و گفت : " بخوان ".
گفتم : " کلمات ".
گفت : " خدا را از هر چه نزدیکتر ، کمتر می بینی ، از او دور شو تا خود را به تو بنماید...
در خوابش دیدم...
نزدیکِ نزدیک...
خدای را...
نه چیز بود و نه موجود بود و نه بود بود و نه ذی جود بود و نه وجود...
همان "هیچ" بود که دیده بودم...
به دوستم گفتم :" بی خود خودت را آزار نده؛ کشک هم نیست..."