
گفت : چه خبر ؟
گفتم : از کجا ؟
گفت : از جشنواره تئاتر فجر ؟
گفتم : بی خبر نیستم...
گفت : کار نداری ؟
گفتم : چندسالی میشود کار نمیدهم تو که خوب میدانی...
گفت : چرا ؟
گفتم : تا وقتی "جشن" واره را از اولش برنداشتهاند کار نمیدهم، که اگر مرا جشنی بود روزگاری...جشن دیدن روی تو بود...حالا که نیستی...

هرگز شرف به گوهر دنیا ندادهایم
دست تهی و خانه بدوشی گواه ما...

پسنوشت :
به علیرضا روشن :
علی جان، مسئله مسئلهی قدیمی نان است و شکمهای خالی. این را "این" نان به نرخ روز خورها خوب میدانند، اما غم از آن است که "باقی" نان را به نرخ روز همین اینها میخورند و هیچ اعتراضی هم ندارند. اصلا ما فرهنگ اعتراض را نمیدانیم.
داستانی قدیمی از چخوف هست از زبان فردی متمول که قضیهی پرداخت حقوق ماهانه پرستار خانهشان را تعریف میکند و اینکه هرچه به آن پرستار میگوید، قبول میکند و هیچ اعتراضی هم نمیکند. در پست بعدی حتما داستان را کامل تایپ میکنم و میگذارم.
خلاصه اینکه، درست میگویی...این خانه بدوش را اگر "خانه به دوش" هم بنامیم فرقی نمیکند. صورت مسئله "دوشیدن" است در راستای امتداد جاده...جایی تا بینهایت.