تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

امروز جلسه ای در حوزه هنری بود و جوانی شیرازی در جلسه بود و نام خانوادگیش موسوی و شعری خواند، زیبا.

حیفم آمد جایی ثبتش نکنم.

بخوانید...

 

باران : " غم هر طرف ببارم دارم "

دهقان : " غم تا به کِی بکارم دارم "

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت :

" من هرچه که دارم، از ندارم دارم "

 

وای باران...باران جان...بارانِ عزیز...ببار ای بارون ببار

 

همه‌اش دعوا سرِ داشتن یا نداشتن است...

اصلا "مساله این است"

یه موقع می‌خوای...نداری.

یه موقع نمی‌خوای...داری.

یه موقع نمی‌خوای به زور بهت میده.

یه موقع می‌خوای بهت نمیده.

واسه همینه که قدیمیا دعا می‌کنن :

" خدایا به داده و نداده‌ات راضیم "

اما این روزا همه آدما فقط می‌خوان. اصلا به عاقبت خواستنه فکر نمی‌کنن. به این فکر نمی‌کنن که : " اگر بهم نداد حتما خیری در اون نهفته است، خودش می‌دونه چی به صلاحه."

می‌گه : " می خوام ".

یکی نیست بگه : " آخه الاااااااااااغ... اون خدائه...خودش می‌دونه چکار کنه، تو کارش فضولی نکن. اگر بخواد بده که از تو سوال نمی‌کنه و اگر بخواد نده هم همینطور. اگر بخواد بگیره صبر نمی‌کنه...سر وقت می‌گیره. اونوقت تو هی بشین و تکرار کن می‌خوام...می‌خوام...می‌خوام...می‌خوام... تا جونت در بره... اَه....

بارونُ عشق است.

ببار ای بارون ببار...

با دلُم گریه کن خون ببار...

در هوای تیره چون زلف یار...

بهر لیلی چو مجنون ببار...ای بارون...

 

پَسنوشت :

(الان ساعت ۱۱:۲۰ شب هست، امشب اتفاق جالبی افتاد. من این پست را ساعت ۷:۲۱ شب گذاشتم و شعر را ساعت ۸:۳۰ برای برادرم آبتین خواندم. هنوز مصرع دوم شروع نشده بود که گفت : " اِ... این شعر مال دوست شیرازی من <ایرج زبَردست> هست.

تلفن را برداشت و زنگ زد به ایرج در شیراز و با هم گفتمانی کردیم. گفت: آدرس پستی خودت را برایم بنویس تا کتاب‌های شعرم را برایت بفرستم، یک نسخه هم برای استاد علی‌معلم دامغانی می‌فرستم تا به او بدهی.آخر استاد معلم هم در آن جلسه حضور داشت. خلاصه عجب دنیای کوچکیست...)

خبر در مورد ایرج زبردست

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

پیشاپیش روز خبرنگار رو به همه خبرنگارها تبریک می‌گم...

اما...

چند نکته به نظرم میرسه که باید به همکارهای خودم بگم :

1 ) خبرنگار یعنی جریان‌ساز و امروز خبرنگارها جریان‌باز شدن.

2 ) یک خبر تنها یک خبر نیست، تاثیر یک خبر آینده یک حرکت را رقم می‌زنه.

3 ) خبرنگار پشت میزی تنها از شنیده‌ها می‌نویسه، اما شنیدن کی بود مانند دیدن.

4 ) به طور خاص در حیطه فرهنگ و هنر،اگر خبرنگاری وسیله‌ای شد برای دفاع و یا کوبیدن افکار، فاتحه اون مملکت رو باید خوند.

5 ) خبرنگاری که به پول گرفتن و حق حساب گرفتن معروف بشه، باید بره بمیره.

6 ) خبرنگار یعنی افشاگر، اما بعضی مواقع باید سکوت کنه تا آسیب نزنه.

7 ) من خبرنگار نیستم، اما دوستام خبرنگارن.

8 ) دلم می‌خواد همه خبرنگارها از امنیت جانی و شغلی برخوردار باشن تا راه خطا نرن.

9 ) من خبرنگار نیستم.

10 ) همین.

 

این عکس آزاده کریمی رو در حال یادداشت خبر بازسازی سینماهای کاشان نشون می‌ده. البته خدارو شکر در این عکس بیداره و نخوابیده.
 
آزاده کریمی(من بهش می‌گم تنبل اونم بدش نمیاد، چون می‌دونه تنبله)
 
شیما غفاری در همون مراسم. به خدا نخوابیده بود اما موقع گرفتن عکس چشماش بسته شد. ببینید داره تند تند می نویسه. این خانم در خبرگزاری ایسنا اخبار سینمایی رو پیگیری می‌کنه.
 
شیما غفاری (در این عکس خواب به نظر میاد)
 

احمد اسماعیلی، مردی از تبار خبرگزاری مهر

 

احمد اسماعیلی اخبار سینمایی رو در خبرگزاری مهر دنبال می‌کنه.

 

بابک شریف موسوی، داداش امید شریف موسوی، الان در موسسه سینماشهر وابسته به معاونت سینمایی ارشاد، مسؤول روابط عمومی هست.

 

بابک شریف موسوی

 

این هم عکس سفر دست جمعی برای پوشش خبری بازسازی سینماهای کاشان و اصفهان.

 

ایستاده از سمت راست : حاج آقا شیخی(راننده محترم حوزه هنری) - بابک شریف موسوی - خود من - احمد اسماعیلی - محمد تاجیک - آزاده کریمی - شیما غفاری و نشسته هم نداریم.

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

دشت‌هایی چه فراخ...

کوه‌هایی چه بلند...

در گلستانه چه بوی علفی می آید.

من دراین آبادی، پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می‌زد.

پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،

بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

 

من چه سبزم امروز...

 

لب آبی

گیوه ها را کندم، و نشستم، پا در آب

من چه سبزم امروز...

و چه اندازه تنم هشیار است!...

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه!

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ...

می چرد گاوی در کرت

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،

گوشه ای روشن و پاک،

کودکانِ احساس...جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست...

آری

تا شقایق هست،زندگی باید کرد...

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه‌ی نور، مثل خوابِ دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می خواند...

-----------------------------------------------------------------

چی بگم وقتی که این دیوونه‌دل بونه می‌گیره؟

برام کامنت بگذارید که چی بگم؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |