تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

تقدیم به "نگین میرحسنی" 

از مدرسه که به خانه می‌آمد، کفشهایش را کنار کفش‌های دیگران جفت می‌کرد.

باید مواظب آنها می‌بود.

در راه که می‌آمد شدیدا احساس گرسنگی می‌کرد، اما مادرش که می‌گفت: "دستت را که شستی بیا غذاتو بخور"، در حالیکه جوراب‌هایش را از پایش در می‌آورد، فریاد می‌زد: "گرسنه نیستم".

همیشه موقع در آوردن جوراب پای چپش، دچار دردسر می‌شد، اما با کمی ‌زورزدن جوراب از پایش در می‌آمد، آخر همیشه شست پایش در سوراخ جواب گیر می‌کرد. مادرش تازه آن سوراخ را برای بار چندم دوخته بود، اما انگار اشکال از انگشت شست پایش بود. کاریش هم نمی‌شد کرد.

قبل از شستن دست‌هایش جوراب‌ها را باید می‌شست، چون کفشش رنگ می‌داد.

هنگام ِ خریدن کفش، نزدیکی‌های عید ِ سال ِ قبل، فروشنده فروشگاه تعاونی اداره پدرش گفته بود: "کفش خوبی است. رنگ نمی‌دهد"، اما مادرش چون می‌دانست آن کفش رنگ می‌دهد برایش دو جفت جوراب مشکی خریده بود،ولی او جوراب سفیده‌اش را که عمه طلعتش (همان عمه که از همه بزرگتر است) به او عیدی داده بود، همان که تا حالا ده بار انگشست شست پای چپش سوراخ شده بود، آن را می‌پوشید.

دوست داشت شبیه عکس پدرش شود. کفش مشکی، جوراب سفید، شلوار مشکی و کت مشکی.

آن وقت کمربند چرمی سفید و پیراهن سفیدش را می‌پوشید و به مدرسه می‌رفت تا شاید مثل عکس پدرش بشود.

کمبرندش دورو بود. یک رو مشکی و یک رو سفید. کافی بود سگک کمربند را بچرخاند تا رنگ کمربندش تغییر کند.

مادرش گاهی وقت‌ها - تقریبا هر روز صبح - سرش داد می‌زد: "آخه چرا همیشه این لنگه جوراب را پای چپت می‌کنی؟ خوب جای آنها راعوض کن!".

اما او دوست داشت هر لنگه را همان طوری که همیشه می‌پوشید، بپوشد؛ چون آنها بعد از این همه پوشیده شدن حالا شکل پای خودش را گرفته بودند.

تازه اگر تا عید سال بعد که قرار است برای عید دیدنی باز هم به خانه عمه طلعت بروند (همان عمه که از همه‌ی همه بزرگتر است) جوراب‌هایش سالم بماند و عمه سوراخ ِ شست پایش را نبیند و جوراب نوی سفید به او ندهد که او دیگر جوراب نوی سفید نخواهد داشت تا با همان شلوار وکت و پیراهن بپوشد، همان شلوار سیاه که حالا سه چهار انگشتی برایش کوچک شده بود.

تازه هیچ کس به فکر سر کچل او هم نبود. سری که مجبور بود آن را اول مهر با شماره 4 بتراشد، سری که حالا با سرد شدن هوا صبح‌ها یخ می‌زد. سرِ او را که مجبور بود مسیر خانه شان تا مدرسه را صبح زود از کنار ریل راه آهن بدود.

او دیر به مدرسه می‌رسید و همیشه گوش‌ها و دست‌هایش یخ می‌زد. پاهایش گرم بود. به غیر از انگشتِ شستِ پایش که همیشه یخ بود. او هر روز دیر به مدرسه می‌رسید، چون مجبور بود مسیر راه آهن را تا پشتِ ایستگاه دور بزند، از پل عابرین پیاده بالا برود و خود را از این‌طرفِ ریل به آن‌طرف برساند. کارِ هر روزش همین بود و چند دقیقه از این تاخیر هم به‌خاطرِ تنگی نفسَش بود. از پله‌ها که پایین می‌آمد اسپری "سالبوتامول" را در می‌آورد چند بار تکان تکانش می‌داد و با یکی دو نفس عمیق محتویاتش را به نایژکهایش می‌رساند تا بتواند نفس بکشد.

او از ریل راه آهن می‌ترسید. وقتی که به مدرسه می‌رسید معلمشان مثل همیشه او را چند دقیقه‌ای کنار تخته و پشت به همه بچه‌ها روی یک پا (همان پای چپ که انگشت شستش یخ زده بود) نگه می‌داشت. بعد می‌رفت می‌نشست. کلاه پشمی ‌دوستش را می‌گرفت، آرام روی گوشهایش می‌کشید. دست‌هایش را که از سرخی سرما و خط کش چوبی معلمش زق زق می‌کرد زیر بغلش می‌گرفت.

اما نمی‌دانست با انگشت پای چپش (همان انگشت شست یخ زده) چه کند. همه اینها را مجبور بود به خاطر ترسش از ریل راه آهن تحمل کند.

او از ریل آهنین می‌ترسید. همان ریل راه آهنی که دو سال پیش پای چپ پدرش در آن گیرکرده بود و قطار او را له و لورده کرده بود. شاید همه‌اش به خاطر این بوده که انگشت شست پای چپ پدرش همیشه از جوراب بیرون بود. این را همیشه عمه طلعت (همان عمه که ازهمه بزرگتر است) در حالی که جوراب روبان پیچیده عیدی را به او می‌داد، تعریف می‌کرد و اشک را از گوشه چشمش پاک می‌کرد.

همیشه از ریل آهنی می ترسید...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

 

درست است، هم "مداد رنگی" و هَم "لاله نسبتاً وحشی" درست تشخیص دادند.

این چهره "پیام نادری دهکردی" با تخلص پیام دهکردی است.

جایزه این دوستان کتاب " آیا تو آن گمشده ام هستی " نوشته باربارا دی آنجلیس هست و در اولین فرصت بهشون تقدیم میشه.

این عکس دقیقا 10 سال پیش در شهر اراک در خانه دانشجویی ما گرفته شد.

اما پیام در این عکس تنها نیست، من هم هستم.

اگر به پاها در زیر عکس توجه کنید متوجه می شوید که با چه مشقتی در لباس جا گرفتیم.

 

من و پیام هر دو در لباس شهاب غزالی

 

آره...من و پیام با همدیگه رفتیم توی لباس‌های شهاب غزالی و عکس گرفتیم.

پیام بازیگر و صداپیشه فوق‌العاده‌ای هست.

از پیام عزیز سریال " مدار صفر درجه " دوشنبه شب‌ها از شبکه یک سیما در حال پخشه.

پیام نقش داماد خانواده‌ای رو در سریال بازی می‌کنه که زندگی اونا محور داستانه.

 

پیام دهکردی بر صحنه تئاتر

 

من افتخار می کنم که بهترین لحظه های عمرم رو در اراک با پیام سپری کردم.

این هم عکس خانه خاطرات ما در اراک. خانه سازی پلاک ۱۲۲/۳ .

 

خونه خاطرات در خانه سازی اراک

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

می‌خوام یه مسابقه راه بندازم

به اولین کامنتی که بتونه چهره این آقا رو شناسایی کنه و اسمشو بگه جایزه می‌دم.

ستاد برگزاری این مسابقه فقط تا دوشنبه ۱۷ اردیبهشت برای پاسخگویی زمان در نظر گرفته.

 

اگه گفتی اونی که داره می خنده کیه ؟...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

برای آنان که چشم های بنفش دارند...

گفتم : چشمت ؟

گفت :‌ چو میش‌ ِ صحرا.

گفتم : نِگهَت ؟

گفت :‌ به رنگ ِ دریا.

گفتم : چو زنی پلک فنا خواهم شد!

پلکی بزَد و شکست تصویرِ مرا...

اگه هر نیگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه...تا حالا تموم عالم باهاس سوخته باشه...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

 

برای شرکت در جشنواره تئاتر تک به همراه علیرضا روشن ، یوسف علیخانی و فریبرز دارایی به بیرجند رفتیم.

از همان ابتدا شوق دیدن روستای "لی لی پوت" ایران باعث شد تا برنامه ریزی کنیم و روز ۲۸ فروردین به آنجا برویم.

حالا بخوانید:  

از بیرجند به سمت جاده 95 جنوبی که می‌رویم تابلوهای راهداری مسیر زاهدان و ایرانشهر را نشان می‌دهد. خورشید خانوم از سمت چپ و از پشت تپه ماهورهای کوچک سرک می‌کشد و خودنمایی می‌کند.

آرام آرام تپه‌ها، کوچک و کوچک می‌شوند و کویر بر ما آغوش می‌گشاید. از باغ « نوفرست» رد می‌شویم. باغی بزرگ و پر از درخت.

زاهدان 435 کیلومتر.

از این جاده و در مسیر، از شهر «سربیشه» می‌گذریم. نام قدیم آن « سرد بیشه» بوده و عجیب است که در تمام طول سال از تمامی‌ مناطق اطراف خودش دمای کمتری دارد. در میان کویر، در دو طرف جاده، دو کوه بلند دیده می‌شود.

دودِ کارخانه منیزیم فضایی مه آلود را در پایه کوه ساخته. این منطقه سرشار از منیزیم است.

از سربیشه جاده‌ای فرعی به سمت شرق ما را به سمت « ماخونیک» همان شهر آدم‌های قد کوتاه راهنمایی می‌کند.

از پیرمرد چوپانی مسیر را می‌پرسیم چوبش را بلند می‌کند و گویی خورشید را نشانه می‌رود.

 

رو به سمت خورشید...

از پنجره ماشین دستش را می‌گیرم رد پای سرما را روی دستش می‌توان دید.

با هم صفایی می‌کنیم. می‌گوید: "پسرم چند سال قبل به تهران رفته و هیچ خبری از او ندارم اگر او را دیدی بگو یه خبری به پدرت بده، فامیلش حیاتی هست." و انعکاس یک «آه» را هم درچشمانش می‌توانی ببینی.

 

فامیلش حیاتی است

 

در دور دست کوه‌های بلندی دیده می‌شود. دقیقا همانجایی که جاده در دل کوه ناپدید می‌شود. به گفته راننده عزیز ما حسین آقا: "تمام کوه آبستن سنگ گرانیت است."

از ابتدای جاده فرعی تا ابتدای جاده ماخونیک 53 کیلومتر است. تابلویی به سمت شمال شرق ما را به سمت ماخونیک راهنمایی می‌کند. «ما خونیک» 15 کیلومتر .

تمام مسیر، در دو سمت جاده پر از معادن خصوصی سنگ گرانیت است، راست می‌گفت حسین آقا.

به ماخونیک می‌رسیم.

 

اینجا ماخونیک روستای پاهای خونین

 

روستایی که مردم کوتاه قد دارد. همگی اهل تسنن هستند. چند سالی است انگار که پای تکنولوژی به اینجا باز شده. آنتن مخابراتی، در میان خانه‌های کوچکی با ارتفاع 150 تا 170 سانت از سطح زمین، دیده می‌شود.

ساعت 7 صبح به آنجا رسیدیم. بچه‌ها یکی - یکی و دوتا - دوتا کیف‌های مدرسه به دوش به سمت تنها مجتمع آموزشی روستا که تازه‌ساز هم بود دوان بودند.

 

اینها که کلاه بر سر دارند به مکتب می روند

 

به گفته یکی از اهالی که "سلطانعلی" نام داشت، از پیر و جوان و کودک همگی به هنگام نماز صبح از خواب بیدار می‌شوند. کسی ساعت به دست نمی‌کند. با رفتن خورشید، زمان خواب فرا می‌رسد و همگی به بستر می‌روند. کم کم سرو کله مردان ده پیدا می‌شود.

تعدد کودکان 3،4و5 ساله نشان از فعالیت زیاد شبانه پدر و مادرهایشان دارد. شاید بهترین تفریحشان تولید موالید باشد.

بعضی علو طبع دارند و با خوشرویی سلام وعلیکی می‌کنند و می‌شود با آنها گرم گرفت و در مورد ماخونیک سوال کرد.

بعضی دیگر به محض رسیدن به تو می‌گویند« پول بده»، از کودک و پیر و جوان.

عده‌ای دیگر که متوجه جاذبه حضور توریست‌ها شده‌اند پلاستیکی را روی زمین پهن می‌کنند و کالای خود را که چیزی به جز « فسیل» نیست عرضه می‌کنند.

 

مردان کوتاه قد و زنان فراری

 

روستای گرانیتی ما روی بستری از سنگ‌های رسوبی خفته و آرامگاه باقیمانده جانداران دریایی‌ست. تکه سنگ‌های صاف آنجا قسمت اعظمِ سقف خانه‌ها را تشکیل می‌دهد. و روی آن را با مخلوط کاه و گِل و ساروج و سنگریزه می‌پوشانند.

دستان پیرمردهایش را که می‌فشاری نشانی سرما را و سنگ‌های معدن را می‌توانی از آنها بپرسی.

مردهای کوتاهِ این دیار قوتِ خود را یا از همراهی بزها وگوسفند‌ها و یا از کار در معدن‌های سنگِ گرانیت به دست می‌آورند.

 

بزها و گوسفندها و پسرک چوپان

 

ارتفاع دیوارهای خانه شان به اندازه نیاز موجودیتشان در دنیاست.

خداوند آنها را با ارتفاع کمتری در دنیا مامور کرده تا بیایند و بزیند و کار کنند و بمیرند اما کوتاه قد باشند.

 

در ماخونیک کسی مالک زمین نیست. زمین مال خداست و امانت

 

در مورد آداب و رسومشان حرف زیاد است که: "در هنگام تشکیل زندگی مشترک، بزرگان فامیل و بزرگان ماخونیکِ 500 نفره دور هم جمع می‌شوند و دو جوان را با هم نامزد می‌کنند به مدت 3 سال، درست است 3 سال تمام نامزد هم می‌شوند و صیغه محرمیت بدون همخوابگی می‌خوانند و آنها می‌توانند در روستای دو وجبی خود با هم، یعنی با درونیات هم آشنا شوند تا بزرگترها در این مدت مقدمات سقف بالای سر و فرش زیر تنشان را فراهم کنند. زندگی را شروع کنند و در معدن کار کنند و 7 تا 12 بچه بیاوردند و... تازه اگر عقرب‌های طلایی و مارهای افعی طول عمر آنها را کم نکند یک مغازه کوچک، یک مرکز مخابراتی کوچک، یک مدرسه (دبستان و راهنمایی)، یک حوزه علمیه، یک دامپزشک و یک آدم پزشک و یک باب نانوایی ماشینی که سه روز است تا امروز سه شنبه 28 فروردین 1386 ساخته شده و تازه راه افتاده .

ماخونیک اسرار آمیز که یک کوچه صاف و هموار نمی‌توانی در آن پیدا کنی پر بود از بچه‌هایی که اگر پول کیف مدرسه نداشتند، به ابتکار از «پاره‌های گونی» کیف وچنته‌ای برای حمل کتاب ساخته بودند و بر دوش نهاده بودند و به مدرسه می‌رفتند.

از ماخونیک اطلاعاتی جمع آوره شده و با همین عنوان چاپ شده و قرار است یک نسخه از آن به دست ما هم برسد. که نرسید.

زنهایشان از دوربین عکاسی فراریند و مردهایشان با تعصب.

مسجد آنجا در ساختمانی جدید، در روز 5 بار موذن داشت و آن طور که می‌گفتند تقریبا پر از نمازگذار می‌شد و البته ما در آن ساعت از روز، موفق به دیدن نیایش جمیع انسان‌های کوتاه قد خداوند نشدیم.

صدای بچه‌های کوچک 3 ساله که تمام مسیر پیچ اندر پیچ کوچه‌های «لی لی پوت» را به دنبال ما می‌آمدند، تبدیل به یک سمفونی شده بود که جمله « پول بده- پول بده» در آن Minor و Major می‌شد.

به سراغ مغازه‌ی کوچکِ کوتاه مردِ ریش سفید رفتم و 50 توپ لاستیکی کوچک خریدم.

 

توپها در سمت راست تصویر دیده می شوند. مرد فروشنده شبیه یکی از هفت کوتوله داستان سفید برفی نیست ؟

 

فکر اینکه بخواهم در دستان کوچکی که به سمتم دراز شده بود و چیزی را از من طلب می‌کرد که ارزش حقیقی آن را نمی‌دانست پولی بگذارم و اینکه در تداومِ عادت گدائیَش به او کمک کرده باشم آزارم می‌داد.

با پیرمرد گپ و گفتی کردم و بچه ‌ها را صدا زدم... و صدا زدند همدیگر را برای گرفتن توپ‌های رنگیِ کوچک.

بازی کردن با توپ‌های فشرده‌ی رنگی لاستیکی، که وقتی به جایی بخورند برای گرفتنش باید تلاش کنی، آن هم در میان آن همه سنگ، برای همگیشان لذت بخش بود.

و لذت بخش تر از آن شاید گرفتن هدیه‌ای بود که در خور کودکشان بود و مال خودشان بود.

دیدنی بود تصویر بازی دسته جمعی کودکان.

 

توپ ها در دست و خنده ها بر لبشان شیرین بود...

 

سرآخر، ساعت 5/8 صبح ماخونیک را با آدم‌های پر راز و رمزِ کوتاه قدش بدرود گفتیم.

ماخونیک را میتوانید از قلم و نگاه یوسف علیخانی در "تادانه" پی بگیرید.

 

این علیخانی 1.96 قد داره و در کنار خانه های قدیمی ماخونیک دیدن داره. 

 

عکس های دوربین آنالوگ من که چاپ شد به شما نشان می دهم.

به غیر از عکس دوم که از پنجره ماشین گرفتم بقیه عکس ها را یوسف علیخانی الموتی میلکی گرفته است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |