اینجا باغ خانوادگی دوستی بود که خودش هم حالا اگر بخواهد آنجا برود باید از خریدارش اجازه بگیرد.
خدا بیامرزد بزرگ آن خانواده را، پدرشان را، که من نتوانستم از نزدیک ببینمش. نقاش بزرگی بوده که نگارههایش را میتوان در خانه فعلیشان در شیراز تماشا کرد و حظ برد.
روزی گرم از میانه مردادماه، دسته جمعی -از آن دسته جمعیهایی که در این زمان کمتر میشود بتوانی 10 نفریش را تشکیل دهی- 30 نفری بودیم، شاید بیشتر، از چند خانواده.
کمتر همه را میشناختم. اواخر تحصیلم در اراک، زمانی که باید نیمسالی دیگر مشقهای بازیگریم خط میخورد و آماده ارایه پایان نامه کارشناسی میشدم به آنجا رفتیم.
گرم بود، هم هوا و هم دلمان، سرگرم بودیم همه، سرمان گرم بود به دلگرمیِ هم، میهمان نبودیم، که همه میزبان هم بودند. سفره که انداخته شد لب به لب، خالیش هم دیدنی بود، رنگ به رنگ. وقتی هم که پر شد و جوانترها خیس وعرق کرده از "وسطی" یا به گویش شیرازیها "وَسَطو" به آن حمله بردند تازه تعارفها و سینیها و قابلمههای پر از غذاهای مزه به مزه، دست به دست و دهان به دهان چرخید.
آاااااخ..."کلم پلو" با گوشتهای قِل قِلی (که باور کنید درست کردنش آن هم به اندازه یک فندق بزرگ ساعتها حوصله میخواهد) گل سرسبد سفره بود، چیزی ازآن نماند، که اگر
می ماند سردش هم مزه میداد به خدا.
بعد از ناهار همه با شکمهای پر دستههای 4-5 نفری درست کردند و چیزی که از همه بیشتر - حتی از همهمه گنجشکهای آن دیار - شنیده میشد، صدای "تاس" بود و کُرکُریهای همیشگی "نرّادی".
و بعد کمی قیلوله و غیبتهای زنانه و خرّوپفهای مردانه و زمان، زمانِ دل دادن و قلوه ستاندن جوانترها بود و تازه به بخت رسیدهها و بمانَد...
ورودی باغ به سمت عمارت میانی از راهرویی پوشیده از درخت "عرعر" ختم میشد.
نام علمیش Ailanthus یا ""Tree Of Heaven همان "درخت بهشت" است انگار.
این درخت بدنی نرم و انعطاف پذیر دارد و آنجا هم از راست و چپ سربهسر هم گذاشته بود و سقفی از برگِ پردیسی ساخته بود درخورِ نامَش.
شاهین، برادر کوچک تر من - که آن زمان 12 ساله بود - درختهای خم شده به راهرو را میگرفت و با آن تاب میخورد. یادم نمیرود.
نمیدانم چه شده بود. خاطرم نمیآید کجاها بودم. پاییز نبود که بگویم کمانِ پیوسته ابرویی دلم را برده بود آیا (با دوستی بررسی میکردیم به این نکته رسیدیم که من عموماً در پاییز عاشق شده ام و حدودا90 درصد دلبرها ابروهای پیوسته داشتهاند) فقط میدانم 5 دقیقه ای طول کشید تا به بلندترین نقطه از بلندترین درخت کاج آن باغ رسیدم. شاید بیست متری میشد آن درخت و تنها پدرم متوجه این موضوع شد و این عکس یادگار آن روز است.