تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

(۱)

 

با کدامين واژه بنويسمت 
حروف٬ تابِ حضورت را ندارند


از کدامين لغتِ نانوشته
در بيکرانِ اين کران
ياری بجويم؟


تو تولد دوباره شعری
در رگهای خاموشِ اين قلم

 

حالا ديگر

به تماميِ بودنت مي انديشم
حضور هميشه ات را می خواهم
ظهور سبز صبوريَت را

که معنای دوباره زندگی ست.

دستان مهربانت
چشيده رنجِ بی پايانِ زمين است
که ساليان دراز
در پیکر مادرانه هستی
به يادگار مانده

چشمانت
صداقت درياست 
موج موجِ نگاهت
توان تپیدن را
از قلبِ من می گيرد


نشانیش را مپُرس
دستهایت را بگشا
آنرا از همیشه بیقرارتر
خواهی یافت

 

(۲)

 

صدایی نه

نگاهی نه

نه از خونبار چشمی و

نه از زخمی گلویی...

 

کلامی نه

شفایی نه

نه از قابل طبیبی و

نه از نیکو نگاری...

 

رفیقی نه

حبیبی نه

نه آن دلخسته شیدایی و

نه آن دوست، یاری...

وای از این دل...

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

این سه عکس که در زیر آمده به طریقی به هم مرتبط هستند

مرا از نظرهای خود مطلع کنید

دیروز دورتر...

بارگاه امام رضای امروز

دیروز دور...

در شاهنامه فردوسی, ژوبینی که رستم به چشم اسفندیار می زند

امروزِ روز...

حسن بن علی حسن دوست عرب من در کنار آرامگاه فردوسی

ژوبین که عربها به آن "زوبین" می گویند، تیری ست دوسر

در شاهنامه چندین بار تکرار شده و نیز نام سرداری است ایرانی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

 

دختر مزیجانی برو...

نمان

حدیث سرگشتگی اینجا مخوان

در دیارت نشان از چیست ؟


اینجا خبری از عطر گوسفند نیست

اینجا از شیر گوسفندانِ تو می‌دزدند

اینجا کبابش غذای گوسفندان توست

اینجا گوشت کبابش را می‌کارند و سویا می‌نامند

اینجا از سرشیر خبری نیست

اینجا شیر و شیره بر سر می‌مالند

       صبحانه مردمش را از خورده‌نانِ سردِ خشکِ تو می‌سازند

اینجا خبری از سیاهی دستانِ سیاه‌از سبزی گردو نیست

       سیاهِ دودِ دل است

       زنگِ زنگارِ نگاهِ کسانی‌است که در دلت تیر می‌نشانند

اینجا صدا صدایِ فریاد است

       صدای زنجره نیست، صدای زنجیر است

اینجا از آب چشمه نشانی نیست

      نشانی آب را از چشمِ همیشه خیس مردمانش می‌گیرند

اینجا نوای نایِ چوپان نیست

      نای ناله است...

اینجا نرگس از چشم تو شرمسار می‌شود، نگاهِ ساری نیست

.

.

.

دختر مزیجانی برو

نمان

برو سرودِ رود بخوان

برو آنجا که گل از گِل می روید نه از خونِ دل... برو

 

گل از گِل می روید

 

مزیجان : روستایی زیبا از توابع بوانات فارس است.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

آآآآآآآآآآآآخ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ

اینقدر دلم گرفته که جزیره هم دیگر نمی‌تواند آرامم کند...

امروز‌هرلحظه از این عمر که به گفته علیرضا روشن"درحاشیه زندگی گذشت"، بعد از 11315 روز و خرده‌ای که خداوند به من عمر داد و نشان داد همه چیز و هیچ را، لحظه به لحظه نِگرانیم بیشتر می‌شود...

باور کنید فقط ذره‌ای نِگران خودم هستم. نیمش گذشت، باقی آن نیز می‌گذرد.

به دور و بر خود که نگاه می‌کنم همه نِگران هستند...

پدرم نِگران است.

نِگران من که "خدا نکرده سیگاری شده باشم"...

نِگران چشمهای انتظاری ست که در خانه منتظر نانی هستند که کارگران چاپخانه‌ باید بر سفره بگذارند...

نِگران خواهرم که آبسه، دندانش را به درد کشیده...

نِگران دستهای وَرَم کرده مادرم...

مادرم نِگران است.

نِگران پدرم که نِگران من است و از درد کمَر می‌نالد...

نِگران برادر کوچکم که شب را در شهر خودش کجا می‌گذراند آیا...

نِگران برادر دیگرم که آیا مشکلی نداشته باشد...

نِگران خواهرها و برادرش که از دست پدرشان به تنگ آمده‌اند...

برادرم (همانی که مادرم نِگران مشکلات اوست) نِگران است.

نگران آنچه در‌این بازار کسب می‌گذرد...

نگران بیمارانی که باید روز به روز بیشتر بمیرند چرا که پول درمان ندارند...

نگران کرایه خانه‌مان و قسط وامِمان...

خواهرم (همانکه درد دندان امانش را روزها بریده‌بود) نگران است.

نِگران قبولی و ادامه تحصیل عالیه تر*...

نِگران آینده‌اش که با چه کسی شریک شود آیا...

نِگران مادرم که ورم دستش او را و همه را نِگران کرده...

برادر کوچکم نِگران است.

نِگران امتحان پایان ترمش...

نِگران وضعیت مسکنش در شهر خودش...

نِگران سلامتی پدر و مادرش...

 

 

همه و همه آنهایی که من می‌شناسم نگران هستند...

علی نِگران پوشک اهوراست، نیما همانی که پزشک جزیره‌است نِگران سلامتی خانواده دور و نزدیکش، حسین و بهزاد همانهایی که در روزنامه می‌نویسند نِگران وضعیت فرهنگ و هنر، وحید نِگران ماهرخ کوچکش که چه خواهد شد، نگین نِگران درآمد ماهانه‌اش است، عمویم نگران آینده دختران کوچکش، احمد آقا(بقال سر کوچه‌مان) نگران اجناسی که مشتریانش به آنی می‌ربایند،(...) دوستم همانی که بازیگر است و اسمش را نمی‌برم نگران این است که نکند فیلم عروسی یگانه برادرش که در آن کمی حرکات موزون خرج کرده روزی در ورودی ایستگاه "جوانمرد قصاب" به فروش برسد، دوست دیگرم نگران پایان نامه من است،خاله ام نگران پسرش است که خوشبخت می‌شود آیا ؟...

 

آآآآآآآآآآآآآخ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ مادربزرگ....

تو که خیلی بیشتر از من یک چیزی نزدیک به 31025 روز عمر کرده‌ای چقدر نِگرانی ؟

* تحصیلات عالیه تر = کارشناسی ارشد

ماهرخ هم نگران است 

 

نِگرانی تان را برایم بنویسید...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |