تبليغاتX
وقایع اتفاقیه

گفت : از کجایی ؟

گفت : از طبیعت .

گفت : بهایت ؟

گفت : ناچیز.

گفت : هویت ؟

گفت هیچ .

گفت : نفعت ؟

گفت : رخوت .

گفت : شغلت ؟

گفت : همدم تنهایی .

گفت : می خواهمت ...

گفت : از دستم می دهی.

گفت : دوست دارمت...

گفت : نابودم می کنی.

گفت : راهی بنما...

گفت : به آتشم بکش...

گفت : دل ندارم...

گفت : به دیگری بسپار.

گفت : آنِ من هستی.......

این را بگفت و به آتش کشیدش و کشت.

آن ناچیزِ هیچ هدیه طبیعت را...

او را و خود را...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

من تا ابتدای زمان رفته بودم ...

خسته...

دوستی گفت : " کشک است ، همه اش کشک است برای چه اینقَدَر خودت را

آزار میدهی ؟ "

به ناگاه به یاد آوردم روزی را از بهار، همراه پدرم، در خیابان پربرگ شیراز...

کودکی بودم 3650 روزه...

ارم باغی از کنارمان می گذشت، به سرعت ، سرم از پنجره ماشین بیرون...

چیزی به نام خدا ذهنم را آنقدر انباشته بود که ارم را با سروهایش...

خیام را با کوزه هایش...

حافظ را با نظرهای نهانش...

حلاج را با انا الحقّش...

مولانا را با نای سوخته اش...

سعدی را با آب دیده خونینش...

شاملو را با چهار زندانش...

ثالث را با زمستانش...

سهراب را با شقایقهایش...

از پدر پرسیدم " خدا یعنی چه ؟ "

روزنامه ای را به صورتم چسباند و گفت : " بخوان ؟ ".

گفتم : " هیچ ".

روزنامه را آرام دور کرد و گفت : " بخوان ".

گفتم : " کلمات ".

گفت : " خدا را از هر چه نزدیکتر ، کمتر می بینی  ، از او دور شو تا خود را به تو بنماید...

در خوابش دیدم...

نزدیکِ نزدیک...

خدای را...

نه چیز بود و نه موجود بود و نه بود بود و نه ذی جود بود و نه وجود...

همان "هیچ" بود که دیده بودم...

به دوستم گفتم :" بی خود خودت را آزار نده؛ کشک هم نیست..."

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

نورِ آتش ، تابیده به درونِ غار ، چهره کودک دیروز را روشن میکرد

و از دیدنِ شکارهای پدر بر دیوارش می خندید...

نورِ جعبه سیاه امروز چشمش را به اشک می نشانَد...

و من کودکی  را می شناسم که نور، یکبار بیشترچشمانش را روشن نکرد

نورِگلوله داغی که شکمِ مادرش را درید...

عکس

(این قسمت از مطلب را پس از خواندن نظر دوستانم می نویسم...

باور کنید که من هم درست این عکس را ندیده ام ...اشک چشمانم تصویررا تار می کند...)

+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

روزنامه ای نوشت : " از انقلاب تا آزادی پر از دست انداز است... "

هنوز هم هست... و من آدمی را می شناسم که هر روز در چاله ای می افتد...

Enghelab

+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

آنهایی که مرا می شناسند بارها و بارها این حرف را از زبان من شنیده اند : " بزرگترها هرآنچه باید می شدند ، شده اند " ...

من کسی را می شناسم که سالهاست سعی می کند لبخندش را فراموش نکند...

ما کجای زمان ایستاده ایم ؟؟ کدام اتفاق مرا و ترا و اورا به زمان وارد کرد ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

و من کودکی را می شناسم که انگشت شست دست راستش از شست دیگرش کوچکتر است...

از گرسنگی ...

تا خوابش ببرد و صدای شکم خودش را نشنود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

گاهی اوقات - یعنی تقریبا همه ی زمان - سوالی به اندازه یک علامت بزرگ، سایه وار، به دنبالت می آید. حتی در تاریکی... مسخره است نه؟! سایه ای در تاریکی... آزارت  نمی دهم، یعنی قصدش را هم ندارم. سوال این است: "آیا من بزرگ شده ام؟!"

بله... به همین سادگی، و بعد سریع، به تندی، به دنبال نزدیک ترین پاسخ از جایت بلند می شوی. کنار دیوار می ایستی و شاید از کسی بخواهی کتابی را روی سرت، آن بالا، به دیوار، بچسباند تا تو فاصله اش را تا زمین اندازه بگیری... یا دستت را به دستگیره در برسانی.

آیا بزرگ یعنی اینکه می توانی خودت به تنهایی از خیابان رد شوی یا پول آب و برق و تلفن را به بانک برده واریز کنی؟! یا این که بتوانی بنویسی و بخوانی بدون آنکه از چیزی یا کسی کمک بگیری؟!

شاید پوشیدن کفش نمره 42، ورنی براق، نشانه بزرگی است؟

.

.

.

اما من پیرمردی را می شناختم که کفش ورنی نمره 42 می پوشید، کمرش خمیده بود و دستش به دستگیره در نمی رسید. قبض آب و برق را برمی داشت و از عابری کمک می خواست تا او را از خیابان رد کند، و وقتی می خواست در بانک پولش را بشمرد مجبور بود از عینک کمک بگیرد.

آری! بزرگ شده بود... آنقدر بزرگ شد.... تا مرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |

دُرود ، من از امشب آمده ام تا با شما سخن بگویم . نویسنده این وبلاگ سعی دارد تا با زبانهای گوناگون آنچه را که در سر می پرورد با بینندگان و خوانندگان در میان بگذارد .

پس درود.....

+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط ژوبین غازیانی |